نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
37
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
و اين شهريار قاهر ، كه سر گردنكشان به زير آورده ، و شاهان را بنده فرمان خويش كرده بود ، نتوانست كه بر چاكر خويش سياست راند ، و وى را بجزا رساند ، آرى راحت گيتى رنجانگيز ، و صاف اين سرخم جمله دردى اميزست ، بارى شاهنشاه پس از عزل ناصر الدّين ، انجام امور وزارت را بشش تن از وكيلدران نظام الدّين كاتب انشا ، مجير الملك تاج الدّين ابو القاسم ، امير ضياء الدّين بيابانكى ، شمس الدّين كلابادى ، تاج الدّين ابن كريم الشّرق نيشابورى ، شريف مجد الدّين محمد نسوى بازگذاشته فرمود كه جز باتّفاق و صوابديد هم ، كارى انجام ندهند ، و ازينروى مردم ببليّتى دوچار شدند ، كه تجديد ايام ناصر الدين آرزو ميكردند ، زيرا بهرحال تحصيل رضاى يك كس ، از شش تن ، آسانتر باشد ، و كار بدينگونه ميرفت ، تا روزگار دولت شاهنشاه بپايان امد . وقايع ماوراء النّهر پس از بازگشت شاهنشاه از عراق چون شاهنشاه پس از عود از عراق ، در ماوراء النّهر اقامت گزيد ، فرستادگان چنگيز خان ، محمود خوارزمى ، و على خواجهء بخارائى ، و يوسف كنكا ، ؟ ، اترارى ، وى را ملاقات ، و تحفههائى كه از ديار ترك با خود داشتند " چون شوشههاى سيم و زر و . . . « 1 » و نافهء مشگ ، و سنگ يشم ، و جامههاى ترقو ، كه از پشم شتر سفيد بدست ايد ، و هرتاى آن را پنجاه دينار زر يا بيشتر بها باشد ، تقديم كرده درين رسالت كه بر طلب مجامله و مسالمت مقصور بود گفتند ، خان بزرگ ترا سلام رسانده ميگويد ، من عظمت شأن و دولت و وسعت دايرهء سلطنت ترا شناسم ، و نفاذ فرمان تو در اكثر ممالك جهان دانم ، و آشتى و مصالحت با ترا واجب شمارم ، و ترا چون گراميترين فرزند خويش انگارم ، تو نيز دانى كه من ملك چين و حدود آن را از ديار ترك ، مالك گشتهام ، و قبايل آن نواحى فرمان من پذيرفتهاند ، و بيش از همه كس آگاهى ، كه بلاد من لشگرانگيز و ثروتخيز باشد ، و مرا از ان بطلب اقاليم ديگر نياز نيفتد ، اگر چنين بينى كه شيوهء مسالمت برقرار ، و راه آمد شد بازرگانان از دو سوى گشاده گردد ، نفع عام و سود تمامايد ، شاهنشاه پس از انكه اين سخن بشنيد ، شبانگاه تنها محمود خوارزمى را به خدمت طلبيد ، و گفت كه تو مردى خوارزمى و از دوستى ما ناگزير باشى ، و اگر بدانچه پرسم براستى پاسخگوئى ، از احسان ما برخوردار شوى ، آنگاه از بازوبند خويش گوهرى گرانبها بنشانهء وفاى بوعد بوى بخشيد ، و ازو درخواست تا از جانب سلطان ، ديدهبان اعمال چنگيز خان باشد ، وى نيز خواهى نخواهى پذيرفت ، از ان پس
--> ( 1 ) : بجاى مجذوب ( نصب الختوّ ؟ )